BRO...
1
امروز ذراتِ نور به شکل نت های موسیقیِ بسیار ریزی از بین ابرها بیرون میآمدند ، تنها یکم باید محو میشدند تا غمگین باشند ، یا یکم پر رنگ تر ، تا روزی شاداب رُخ بنماید !
اما آنها متعادل بودند ، نه گرم بودند و نه سرد ، درست مثل یک ستون طلایی که وقتی به پوست میخورد ، به طرز عجیبی متعادل است .
آن پسربچه که میخوام درباره اش بگویم ، جلوی یکی از پنجره های عمارت نشسته است و نور بر روی صورتش و دفتر ها و قلم هایش اقتاده است .
این ساعت ، ظهر بود و عمارت در سکوتی سهمگین و آرامش بخش فرو رفته بود .
پسرک روی دفترش خم شده بود ، دست ها را درونِ موهای انبوه اش فرو برده و چنگ میکشید .
آن ها را بر هم ریخته بود ، و با کمر خموده ، صورتش را به دفترِ پر از نوشته های بی نظم نزدیک کرده بود .
لب های خشک اش تکان میخوردند .
او مدام زمزمه میکرد ، چیزی را که حتی نمیفهمید چیست .
تا زمانی که از زمزمه کردن خسته شد .
کلافه تر از قبل موهایش را تکاند ، چند تا موی کامل روی برگه افتاد ...
باز هم موها را تکان داد و مقدار بیشتری مو ریخت ، حدود ده یا دوازده تا میشدند که بی نظم و پراکنده روی کاغذِ پر از نوشته ریخته بودند .
دستش را روی دفتر کشید .
بعد دوباره روی برگه خم شد .
از آن سمت عمارت که پله ها را بالا بیایی ، میرسی به طبقه دوم ، یک راهروی سایه روشن که به یک سه راهی متصل به پنج اتاق میرسد .
اتاق ها تاریک هستند و از درونشان صدای خروپف های زیادی میپیچید.
در راهرو ، گوشه اش یک تیغه در دیوار فرو رفته و آنجا یک پنجره بزرگ پوشیده از نور طلایی آفتاب ، و یک میز چوبی با نیمکتی از جنس چرم ... پسر ترجیح میدهد که آنجا بشیند ، زیرا وقتی ظهر ها خانواده بی رحمانه در خانه پخش میشوند تا چُرت بزنند ، هیچ جایی نیست که نور طبیعی را همراه با سکوت و خلوت داشته باشد ، جز درونِ همان تیغهٔ راهرو ، که باریکه ای از انبوه نور کدر را به درون راهروی نیمه روشن میاندازد .
همچون یک شمشیرطلایی ، که راهرو را نصف میکند .
پسرک بعد از لحظاتی جان کندن ، فهمید که امروز چیزی فرق میکند ، امروز شاید حفظ کردن جدول ضرب ممکن نبود .
نمیتواند در آرامش درس بخواند ، این را قبول کرد بی آنکه حتی علت اش را بداند .
2
پدر همیشه میگوید که او یک برادر داشته .
یک برادر لاغر که دست هایش دراز بودن و قدش خیلی بلند بود ، اما هیکلش مثل اسکلت بود ، موهایش مثل گوسفند ، پُر بود ، به رنگ سیاه و همیشه بهم ریخته و تا حدودی فر .
او نمیداند برادر الان کجاست .
پدر میگوید قبل از آنکه او به دنیا بیاید ، برادرش ...
همیشه ، همیشه همینجا حرف اش را میبُرد و صدایش میلرزد .
بعد گریه اش میگیرد ، اما او میتواند در چشم اش ، نوعی بیخیالی ببیند .
امروز که درون تیغهٔ سالن نشسته ، صدای پدرش به خس خس های نفسی همچون خرس محدود شده ، این حقیقی ترین صدایی ست که از او شنیده .
بار دیگر به دفترش نگاه میکند ، سپس زیر لب اعداد را میخواند .
بعد زمزمه میکند : اوف ، لعنتی !
بعد سرش را بالا می آورد ، روی پنجره دقیقا آنجا که نور خورشید روشن اش کرده ، در گوشه ای نوشته شفافی کنده شده :
زﻣﺴﺘﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﺳـــﺮﺩﻩ
ﻫـــﻨﻮﺯ ﻧـــﻴﻮﻣﺪﻩ
ﻣـــﻦ ﺗﻮﻱ ﺍﻳـــﻦ ﭘﺎﻳﻴـــﺰ
ﺑـــﻪﺵ ﻓﮑـــﺮ ﻣﻴﮑﻨﻢ
میدونم ﻧـــﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺗﺤﻤـــﻞﺵ ﮐﻨﻢ
این نوشته ، با خط ریز روی شیشه خط افتاده .
انگار آن را به چاقو نوشته اند .
کی میتواند آن را نوشته باشد ، پدر ، مادر ، خاله ها ...
هرگز نمیتواند کار آن ها باشد .
پس یعنی چه کسی آن را نوشته .
حالا شاید میفهمد ، که چرا درس خواندن امروز ، غیر ممکن است .
3
نوک انگشتانش را جلو برد و روی نوشته ها گذاشت ، آن را لمس کرد که برجسته است .
حالا حروفش را لمس کرد و حس کرد چقدر کج و معوج نوشته شده .
بعد صورتش را جلو آورد و بینی اش را روی حروف کنده شده گذاشت ، بو کشید .
بوی عجیبی میداد ، یکجور ادکلن با رایحهٔ بسیار گرم که دهانش را شیرین کرد .
اشک در چشمانش نشست .
اگر این جمجمه ها میشکستند ، میتوانست پشت آن ها این خاطره را ببیند .
اما الان تنها چیزی که میدانست ، این بود که این نوشته متعلق به برادرش است .
و فقط آن را میداند که او در گرم ترین رخت خواب کودکی اش خوابیده بود ، ناگاه سایه ای بالای سرش آمد .
یک قد بلند ، با موهای فرفری بسیار زیاد ، دستان درازش را که تنها یک استخوان و پوست بودند دور او حلقه کرد و از درون گهواره بیرون کشید ، بوسید و او را سر جایش گذاشت .
بله ، این ادکلن ، متعلق به همان است ....
امروز ذراتِ نور به شکل نت های موسیقیِ بسیار ریزی از بین ابرها بیرون میآمدند ، تنها یکم باید محو میشدند تا غمگین باشند ، یا یکم پر رنگ تر ، تا روزی شاداب رُخ بنماید !
اما آنها متعادل بودند ، نه گرم بودند و نه سرد ، درست مثل یک ستون طلایی که وقتی به پوست میخورد ، به طرز عجیبی متعادل است .
آن پسربچه که میخوام درباره اش بگویم ، جلوی یکی از پنجره های عمارت نشسته است و نور بر روی صورتش و دفتر ها و قلم هایش اقتاده است .
این ساعت ، ظهر بود و عمارت در سکوتی سهمگین و آرامش بخش فرو رفته بود .
پسرک روی دفترش خم شده بود ، دست ها را درونِ موهای انبوه اش فرو برده و چنگ میکشید .
آن ها را بر هم ریخته بود ، و با کمر خموده ، صورتش را به دفترِ پر از نوشته های بی نظم نزدیک کرده بود .
لب های خشک اش تکان میخوردند .
او مدام زمزمه میکرد ، چیزی را که حتی نمیفهمید چیست .
تا زمانی که از زمزمه کردن خسته شد .
کلافه تر از قبل موهایش را تکاند ، چند تا موی کامل روی برگه افتاد ...
باز هم موها را تکان داد و مقدار بیشتری مو ریخت ، حدود ده یا دوازده تا میشدند که بی نظم و پراکنده روی کاغذِ پر از نوشته ریخته بودند .
دستش را روی دفتر کشید .
بعد دوباره روی برگه خم شد .
از آن سمت عمارت که پله ها را بالا بیایی ، میرسی به طبقه دوم ، یک راهروی سایه روشن که به یک سه راهی متصل به پنج اتاق میرسد .
اتاق ها تاریک هستند و از درونشان صدای خروپف های زیادی میپیچید.
در راهرو ، گوشه اش یک تیغه در دیوار فرو رفته و آنجا یک پنجره بزرگ پوشیده از نور طلایی آفتاب ، و یک میز چوبی با نیمکتی از جنس چرم ... پسر ترجیح میدهد که آنجا بشیند ، زیرا وقتی ظهر ها خانواده بی رحمانه در خانه پخش میشوند تا چُرت بزنند ، هیچ جایی نیست که نور طبیعی را همراه با سکوت و خلوت داشته باشد ، جز درونِ همان تیغهٔ راهرو ، که باریکه ای از انبوه نور کدر را به درون راهروی نیمه روشن میاندازد .
همچون یک شمشیرطلایی ، که راهرو را نصف میکند .
پسرک بعد از لحظاتی جان کندن ، فهمید که امروز چیزی فرق میکند ، امروز شاید حفظ کردن جدول ضرب ممکن نبود .
نمیتواند در آرامش درس بخواند ، این را قبول کرد بی آنکه حتی علت اش را بداند .
2
پدر همیشه میگوید که او یک برادر داشته .
یک برادر لاغر که دست هایش دراز بودن و قدش خیلی بلند بود ، اما هیکلش مثل اسکلت بود ، موهایش مثل گوسفند ، پُر بود ، به رنگ سیاه و همیشه بهم ریخته و تا حدودی فر .
او نمیداند برادر الان کجاست .
پدر میگوید قبل از آنکه او به دنیا بیاید ، برادرش ...
همیشه ، همیشه همینجا حرف اش را میبُرد و صدایش میلرزد .
بعد گریه اش میگیرد ، اما او میتواند در چشم اش ، نوعی بیخیالی ببیند .
امروز که درون تیغهٔ سالن نشسته ، صدای پدرش به خس خس های نفسی همچون خرس محدود شده ، این حقیقی ترین صدایی ست که از او شنیده .
بار دیگر به دفترش نگاه میکند ، سپس زیر لب اعداد را میخواند .
بعد زمزمه میکند : اوف ، لعنتی !
بعد سرش را بالا می آورد ، روی پنجره دقیقا آنجا که نور خورشید روشن اش کرده ، در گوشه ای نوشته شفافی کنده شده :
زﻣﺴﺘﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﺳـــﺮﺩﻩ
ﻫـــﻨﻮﺯ ﻧـــﻴﻮﻣﺪﻩ
ﻣـــﻦ ﺗﻮﻱ ﺍﻳـــﻦ ﭘﺎﻳﻴـــﺰ
ﺑـــﻪﺵ ﻓﮑـــﺮ ﻣﻴﮑﻨﻢ
میدونم ﻧـــﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺗﺤﻤـــﻞﺵ ﮐﻨﻢ
این نوشته ، با خط ریز روی شیشه خط افتاده .
انگار آن را به چاقو نوشته اند .
کی میتواند آن را نوشته باشد ، پدر ، مادر ، خاله ها ...
هرگز نمیتواند کار آن ها باشد .
پس یعنی چه کسی آن را نوشته .
حالا شاید میفهمد ، که چرا درس خواندن امروز ، غیر ممکن است .
3
نوک انگشتانش را جلو برد و روی نوشته ها گذاشت ، آن را لمس کرد که برجسته است .
حالا حروفش را لمس کرد و حس کرد چقدر کج و معوج نوشته شده .
بعد صورتش را جلو آورد و بینی اش را روی حروف کنده شده گذاشت ، بو کشید .
بوی عجیبی میداد ، یکجور ادکلن با رایحهٔ بسیار گرم که دهانش را شیرین کرد .
اشک در چشمانش نشست .
اگر این جمجمه ها میشکستند ، میتوانست پشت آن ها این خاطره را ببیند .
اما الان تنها چیزی که میدانست ، این بود که این نوشته متعلق به برادرش است .
و فقط آن را میداند که او در گرم ترین رخت خواب کودکی اش خوابیده بود ، ناگاه سایه ای بالای سرش آمد .
یک قد بلند ، با موهای فرفری بسیار زیاد ، دستان درازش را که تنها یک استخوان و پوست بودند دور او حلقه کرد و از درون گهواره بیرون کشید ، بوسید و او را سر جایش گذاشت .
بله ، این ادکلن ، متعلق به همان است ....
- ۲۳۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط